سلام من بایک اپ جدید اومدم.لطفا نظرتونو در مورد شعر
زیر بگید.ممنونم
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هائي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشقها را همه با دور کمر ميسنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشقهائي که سر پيچ خيابان برسد




از عشق جسارت خواستم ازم دریغ کردی از عشق غافلگیری خواستم جاشو به عادت اشتباه گرفتی
گفتم دوستم داشته باش من خرابتم گفتی من خاک زیر باتم اما ثابت نکردی
از عشق محبت خواستم بلد نبودی چطوری از حرف تا عمل به صف بکشی
از عشق صداقت خواستم با تمام وجودت تقدیمم کردی اما ای کاش خودخواهی از وجودت رخت
می بست وجاشو فقط عشق بر می کرد
توخوبی تو گلی تو همه وجودمی اما نمی دونم چرا این غزور کاذبی که مدتی سراغت امده مرا خرد کرد
کاش عزیز دلم احساس قلبیم را حس می کردی شبها بی خوابم وروزها
آشفته تر از شب .درک کن مرا که عاشقم وتمام وجودت که بر از صداقتو مهربونی من می خوام نه
خودخواهی وغرور
من احساس کردم یه مدتی تنهای برای هردوتامون لازم باش که بیشتر همدیگرو درک کنیم وبیشتر به
یاد هم باشیم بدون که همه زندگی من توی گلم دوستت دارم خیلی با مرامی تو
عشق منی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:31  توسط آیدین
|
تا حالا عاشق شدی؟... تا حالا شده اصلا درباره اش فکر کنی؟... اين که اون اصلا چيه ...براش يک تعريفی پيدا کنی... . هر تمايلی را ميشه اسمشو گذاشت عشق... هر کششی ... خواستنی... هر اشتياقی... . البته از عشق الهی و ماورای زمينی اينجا نميخوام چيزی بگم... باشه تا بعد... .
ببين يک پسر و دختر هرچقدر هم برای هم جذاب..زيبا و خوش هيکل و دوست داشتنی باشند... حداکثر يک ماه .. نه دو ماه
نه شش ماه پس از ازدواجشون ميشن برای هم خواهر و برادر ! ... اون تمايل جنسی شديد ديگه خيلی کم ميشه... . حالا اگه هنوزم دلشون برای هم تنگ ميشه...ميخوان کنار هم باشن...دست همديگه را بگيرن و ... . دليلش يک چيز خاصيه..محبت و دوست داشتنيه که ديگه جسمی نيست... اون ارتباط دو روحه... . پس اگه ميخواهی مطمن بشی که واقعا طرفتو دوست داری ...توی ذهنت فرض کن که به هم رسيدين و ديگه از نظر جسمی نسبت به هم ارضا شدين... حالا ببين بازم ميخواهی کنارش باشی ؟ ... ميبينی ! ...مراقب باش که عشق و هوس خيلی به هم نزديکند !... .
از قدرت عشق... به تو ايمان ميده... پشتکار ميده...شجاعت...خستگی ناپذيری.. شهامت... ايثار... .
ولی.. ميدونی اون چيزهای ديگه ای هم ميده... مثل... انتظار..نگرانی..ترس !
خوب حالا چی ميگی ؟ ... هرچيزی بهايی داره.. حاضری بهاشو پرداخت کنی ؟
ليتل راه ميره...حرکت ميکنه..راه ميره..راه ميره...نگران نميشه که مايوس شه ... نگران اينه که کم نگذاره.. اين که دروغ نگه..اين که نگاهش هميشه همون نگاه باشه... .
منم که شهره شدم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالودم به بد ديدن
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافريست رنجيدن
و اما حرف آخر...
اگه تو دنيا کسی نيست که تو را دوست داشته باشه.. تو آدم بدشانسی هستی...
اما اگه کسی نيست که تو اونو دوست داشته باشی.. تو آدم بدبختی هستی !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 13:15  توسط آیدین
|
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زول بزنی به جایی که لبریز کینه و نفرتشی حس کنی که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشگ گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری
چقدر سخته گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:22  توسط آیدین
|
غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
مطمئن باش و برو
ضربهات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:8  توسط آیدین
|
چه می شد عاشقی آزاد می شد
صدا در سینه ام فریاد می شد
چه می شد روز های خوش به تکرار
می آمد ، تا که دلها شاد می شد
سکوت شب چه شیرین است ای دل
چه می شد ماه من « فرهاد » می شد
چه می شد گر که ماهی هم به صحرا
می آمد تا زغم آزاد می شد
نمی دانم چه می شد گر نبودی
یقین آرامشم بر باد می شد

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 18:15  توسط آیدین
|